زائر... | 11:39 قبل از ظهر - یکشنبه سوم اردیبهشت 1391
چشم آلوده کجا،دیدن دلدار کجا؟
دل سرگشته کجا،وصف رخ یار کجا؟
قصه ی عشق من و زلف تو دیدن دارد
نرگس مست کجا،همدلی خار کجا؟
کاش در نافله ات نام مرا هم ببری
که دعای تو کجا،عبد گنه کار کجا؟
زائر... | 12:33 بعد از ظهر - جمعه بیست و پنجم شهریور 1390

زائر... | 10:32 بعد از ظهر - دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390
امت مسلمان به راه خیر قدم می نهد،تا زمانی که از فرهتگ ، آداب و رسوم (مانند پوشیدن لباس ،غذا خوردن و ...)کافران تقلید نکنند؛و اگر در آداب از بیگانگان پیروی کردند ،خداوند قادر آن ها را ذلیل می گرداند .
کتاب حریم ریحانه/ص114
زائر... | 7:4 بعد از ظهر - دوشنبه هفدهم مرداد 1390
دخترم با تو سخن می گویم
گوش کن با تو سخن می گویم
زندگی در نگهم گلزاری است
و تو با قامت چون نیلوفر
شاخه پر گل این گلزاری
من در اندام تو یک خرمن گل می بینم....
زائر... | 7:3 بعد از ظهر - دوشنبه هفدهم مرداد 1390
And who believe in the Revelation Sent to thee, and sent before thy time, and (in their hearts) have the assurance of the hereafter
زائر... | 7:0 بعد از ظهر - دوشنبه هفدهم مرداد 1390

بچه ها کسل بودند و بی حوصله.حاجی سر در گوش یکی برده و زیر چشمی بقیه را می پایید.انگار شیطنتش گل کرده بود.عراقی آمد تو و حاجی پشت سرش.بچه ها دویدند دور آن ها.حاجی عراقی را سپرد به بچه ها و خودش رفت کنار.آن ها هم انگار دلشان می خواست عقده هاشان را سر یک نفر خالی کنند، ریختند سر عراقی و شروع کردند به مشت و لگد زدن به او.حاجی هم هیچی نمی گفت.فقط نگاه می کرد.یکی رفت تفنگش را آورد و گذاشت کنار سر عراقی.عراقی رنگش پرید و زبان باز کرد که «بابا،نکشید!من از خودتونم.»و شروع کرد تندتند لباس هایی را کش رفته بود کندن و غر زدن که « حاجی جون ، تو هم با این نقشه هات.نزدیک بود ما رو به کشتن بدی.حالا شبیه عراقی هاییم دلیل نمی شه که...»بچه ها می خندیدند .حاجی هم می خندید .
زائر... | 6:39 بعد از ظهر - دوشنبه هفدهم مرداد 1390
ببخشید از اینکه نتونستم اعیاد شعبانیه رو خدمتتون تبریک بگم و باز هم ببخشید که نتونستم وبلاگ رو به روز کنم.من دیروز تازه از سفر آمدم.جای همگی سبز حدود ۲۵روزی مشهد بودم و برای همه دعا کردم البته اگر قابل باشم.درسته که کل این ۲۵روز حرم نبودم اما در همسایگی امام رئوف بودن خیلی خوب بود.ان شاءالله قسمت شما هم بشه و وقتی رفتید ما رو هم دعا کنید.قول میدم در اولین فرصت مطالب تازه ای رو در وبلاگ قرار بدم.امیدوارم در دعای سحر و لحظات افطار فراموشمون نکنید.
حق یارتون
التمس دعا
زائر... | 11:21 بعد از ظهر - دوشنبه دهم مرداد 1390
ولادت سومین بهانه آفرینش بر عاشقانش مبارک.
زائر... | 10:5 قبل از ظهر - چهارشنبه پانزدهم تیر 1390
باید نیروها برای انتقال به تهران آماده می شدند.همه مشغول بستن اثاثشان بودند که خبر رسید حاج همت آمده و می خواهد بجه ها را ببیند.صدای صلوات و تکبیر و قربان صدقه رفتن بچه ها بلند بود.بعضی ها ریخته بودند سر و کول حاجی و می بوسیدنش.بعد از دو تا عملیات و آن همه خستگی ،این خبر واقعا می چسبید.حاجی گفته بود برای دیدن امام وقت گرفته اند.بچه ها از ذوقشان نمی دانستند چه کار کنند.دلشان می خواست همان موقع راه بیفتندوحاجی گفت:«خب.حالا که می بینم همه سرحالین،حاضر شین که امشب عملیات داریم.ان شاءالله فردا برای دیدار امام می ریم تهران.»
زائر... | 8:4 بعد از ظهر - چهارشنبه چهارم خرداد 1390
زائر... | 7:59 بعد از ظهر - چهارشنبه چهارم خرداد 1390
چیزهای کوچک زندگی!
بعد از حادثه 11سپتامبر که منجر به فرو ریختن برج های دوقلو ی معروف امریکا شد،یک شرکت از بازماندگان شرکت های دیگری که از این حادثه جان سالم به در برده بودند خواست تا از فضای در دسترس شرکت آن ها استفاده کنند.در صبح روز ملاقات ، مدیر واحد امنیت داستان زنده ماندن این افراد را برای بقیه نقل کرد و همه این داستان ها در یک چیز مشترک بودند و آن اتفاقات کوچک بود.
مدیر شرکت آن روز نتوانست به برج برسد چرا که روز اول کودکستان پسرش بود و باید شخصا در کودکستان حضور می یافت.یکی از خانم ها دیرش شد چون ساعت زنگدارش سر وقت زنگ نزد.یکی دیگر دیر کرد چون در تصادفی که در خیابان نیوجرسی رخ داده بود گیر افتاد.یکی دیگر نتوانست به اتوبوس سرسد.یکی دیگر غذا روی لباسش ریخته بود و به خاطر تعویض لباس تاخیر کرد.اتومبیل یکی دیگر روشن نشده بود.یکی درست موقع خروج از منزل به خاطر زنگ تلفن مجبور شده بود برگردد.یکی دیگر بچه اش تاخیر کرده بود و نتوانسته بود سر وقت حاضر شود.
یکی دیگر تاکسی گیرش نیامده و یکی دیگر که مرا تحت تاثیر قرار داده بود کسی بود که آن روز صبح یک جفت کفش نو خریده بوده و با وسایل مختلف سعی کرد به موقع سر کار حاضر شود ، اما قبل از اینکه به برج ها برسد روی پایش تاول زده بود و به همین خاطر کنار یک دراگستور ایستاد تا یک چسب زخم بخردو به همین خاطر زنده ماند.
به همین خاطر هر وقت در ترافیک گیر می افتم...آسانسوری را از دست می دهم...مجبورم برگردم تا تلفنی را جواب دم..و همه چیزهای کوچکی که آزارم می دهد... با خود فکر می کنم
«خدا می خواهد در این لحظه من زنده بمانم »
دفعه بعد هم که شما حس کردید صبح تان خوب شروع نشده است...بچه ها در لباس پوشیدن تاخیر دارند...نمی توانید کلید ماشین را پیدا کنید...با چراغ قرمز روبرو می شوید...
«عصبانی یا افسرده نشوید»
زائر... | 8:50 بعد از ظهر - یکشنبه یکم خرداد 1390

آیه دوم
This is thebook;in it is guidance sure,without doubt,to those two fear Allah
آیه سوم
Who believe in unseen,are steadfast in prayer,and spend out of what we have provided from them
زائر... | 11:44 قبل از ظهر - پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390
باسلام.
بخش جدیدی به وبلاگ اضافه کردم که روی سخن با همه ی دختران و زنان هست.این بخش رو با عنوان حجاب به وبلاگ اضافه کردم.
زائر... | 6:53 بعد از ظهر - دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390
به زنان و دختران خود و به زنان مومن بگو که خویشتن را با چادرهای خود بپوشانند که این کار برای آن است که این کار برای آن است که آن ها به عفت شناخته شوند تا از تعرض و جسارت ، آزار نکشند(در امنیت کامل باشند) ؛ «خداوند در حق خلق آمرزنده و مهربان است».
سوره احزاب/آیه59
زائر... | 6:50 بعد از ظهر - دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390
با تأخیر میلاد حضرت زینب (س)رو به همه مسلمان ها و به همه پرستاران تبریک می گم.
زائر... | 6:49 بعد از ظهر - دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390

مقام معظم رهبری:
مسئله حجاب به معنای منزوی کردن زن نیست اگر کسی چنین برداشتی از حجاب داشته باشد ، این کاملا یک برداشت غلط است.مسئله حجاب معنای جلوگیری از اختلاط و آمیزش بی قید و شرط هم به ضرر جامعه و هم به ضرر زن و مرد به خصوص به ضرر زن است.
در دیدار با گروهی از زنان پزشک سراسر کشور26/10/68
زائر... | 6:47 بعد از ظهر - دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390

تو گل شادابی
به ره باد مرو
غافل از باغ مشو
ای گل صد پر من
با تو در پرده سخن می گویم
گل چو پژمرده شود جای ندارد در باغ
گل پژمرده نخندد بر شاخ
کس نگیرد ز گل مرده سراغ....
زائر... | 6:45 بعد از ظهر - دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390

آقا جونم مهربونم کی میای دردت به جونم؟از خدا همیشه خواستم تو بیای تا من جوونم
اونکه دعوت نامه داده اسم ما رو هم نوشته
اگه رامون نده امشب واسه صاحب خونه زشته
می شه دستمو بگیری که آب از سرم گذشته
دنیای بی تو جهنم با تو آتیشهم بهشته
آقا جونم مهربونم کی میای دردت به جونم؟از خدا همیشه خواستم تو بیای تا من جوونم
عمریه به درگه تو کار من شده جسارت
تویه تاریکی دنیا تو حصار این اسارت
چی می شه نصیب من شه یه ملاقات یه زیارت

آقا جونم مهربونم کی میای دردت به جونم؟از خدا همیشه خواستم تو بیای تا من جوونم
عاشقا می گن که امشب شب عشق عالمینه
اونی که برای عشاق تو دو عالم نور عینه
عاشقا می گن که امشب شب بین الحرمینه
شب دیدن ابالفضل(ع) شب دیدن حسینه(ع)
آقا جونم مهربونم کی میای دردت به جونم؟از خدا همیشه خواستم تو بیای تا من جوونم
دلا مضطر، دیده ها تر به خودش می پیچه مادر
لشکرو به هم می ریزه صدای گریه اصغر(ع)
دلا مضطر، دیده ها تر به خودش می پیچه مادر
لشکرو به هم می ریزه گریه ی علی اصغر(ع)
علی(ع) لای لای علی(ع) لای لای
مثل جوجه ، مثل ماهی ، مثل بسمل کبوتر
تشنه لب رو دست بابا می زنه شش ماهه پرپر
علی(ع) لای لای علی(ع) لای لای
لب خشک و مشک پاره سقایی که آب نداره
روز روشن کنار آب تن ماه پر از ستاره
سایه روشن لای نخلا دست کی رو دست یاره
داره از چشمای خورشید چه جوری بارون می باره ابوفاضل(ع)
آقا جونم مهربونم کی میای دردت به جونم؟از خدا همیشه خواستم تو بیای تا من جوونم
زائر... | 6:40 بعد از ظهر - دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390

میگن اگه دستت رو بالا بگیری نمی تونی ستاره ها رو بگیری.میگن خدا بالاتر از همه ستاره هاست.میگن خدا بالاتر از هفت آسمونه.میگن اگه خدا رو صدا کنی حالا حالاها جوابت رو نمی ده. ولی یکی از درونم می گه:"خدا از رگ گردنت هم نزدیک تره."
آخه مگه می شه یکی از خود ما به ما نزدیک تر باشه ولی صدامون رو نشنوه،نگاهمون نکنه و حاجتمون رو نده؟
زائر... | 2:47 بعد از ظهر - پنجشنبه هجدهم فروردین 1390
به آسمان که رسیدند به ما گفتند:
زمین چقدر حقیر است آی خاکی ها!

زائر... | 2:33 بعد از ظهر - پنجشنبه هجدهم فروردین 1390
A.L.M
زائر... | 2:21 بعد از ظهر - دوشنبه هشتم فروردین 1390
شبی ساکت و دلگیر
خودم بودم و قلبی که ز غم بسته به زنجیر
و نزدیک اذان بود که پیچید در آفاق همه نغمه تکبیر
نوشتند که هنگام اذان دست به دامان خدا باش
و مشغول دعا باش
که باز است به درگاه الهی در رحمت
و گفتم به خدا بین دعایم
که دلتنگ اذان حرم کرب و بلایم.
زائر... | 5:20 بعد از ظهر - یکشنبه پانزدهم اسفند 1389

خدایا...
آنقدر دلم تنگ بود که نمی توانستم برایت حتی بنویسم...آنقدر دلم تنگ بود که کلمات دلتنگیم در صفحه ذهنم بارها و بارها سریع تر از کاغذ می گذشتند و انگشتانم برای نگاشتن عمق دلتنگیم یاری نمی کردند...آنقدر دلم تنگ بود که هر گاه به سختی دستانم روی حروف می لغزیدند تا کمی از دلتگیم بکاهند چشمانم دیگر یاری نمی کردند...انگار که همه چیز و همه کس دست به دست هم داده بودند تا دلتگی هایم را فقط و فقط تو بشنوی و بدانی...
در پیچ و تاب این روزهای دلتنگی دلم می گرفت برای تنهایی ها و مردان تنهای روزگار...می دانم که تویی بهترین همدم همه تنهایی ها ... و اگر نبود یاد تو و امید به تو چقدر دلتنگی ها طولانی و بی پایان می شدند...پس خوب من...برای همه بودنت...برای همه شنیدنت...و برای همه دیدنت بارها و بارها شکر می گویم.
تو همانی که در درون تاریکم نوری روشن کردی که با آن ببینم...تو همانی که در درونم قلبم را قوت بخشیدی...تو همانی که در درونم طنین صدایی انداختی که با آن از تو بخواهم...هر چیز کوچکی در زندگیم را از تو بخواهم...هر ذره ای که از گلویم پایین می رود را...هر نفسی که فرو می برم را...هر لحظه ای که آسوده چشم بر هم می گذارم را...و هر آنی که با یاد توام را...محبوبم...تو بهتر از هر کسی مرا می شناسی و به نامهربانیم و جفاکاریم آگاهی..این بار از تو می خواهم یادت را در قلبم پیوسته کنی.آنچنان که با یاد تو برخیزم.با یاد تو بنشینم.با یاد تو لقمه فرو برم.با یاد تو نگاه کنم و با یاد تو چشم بر هم بگذارم.این را از روشنای درونم که شعله اش را خو برافروختی می گویم...
خواندمت تا اجابت کنی مرا...
زائر... | 4:49 بعد از ظهر - یکشنبه پانزدهم اسفند 1389
توی این وبلاگ من هر چند وقت یک بار یه سوره یا آیه از قرآن رو به انگلیسی براتون می گذارم.
سوره ی حمد.آیه ۱
In the name of Allah.most Gracious.most Merciful
praise be to Allah the cherisher and sustainer of the world.
زائر... | 4:4 بعد از ظهر - سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389
Most Gracious,Most Merciful
زائر... | 4:4 بعد از ظهر - سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389
اولی به دومی پیشنهاد کرد که:
"آیه حاضری تمام شیرینی هایت را با سنگ های مرمر عوض کنی؟" و دومی موافقت کرد.
اولی بزرگترین سنگ مرمرش را مخفی کرد و بقیه را به دوستش داد و دوستش تمام شیرینی های داخل سبد را به او داد.
آن شب اولی تا صبح از فکر اینکه شاید دوستش نیز بهترین و بزرگترین شیرینی را همچون خودش مخفی کرده است نتوانست بخوابد.
زائر... | 4:4 بعد از ظهر - سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389
امیدوارم این مطلب رو تا آخر بخونید و بعد نظرتون رو بگبد
گفتم:در گروه خودتان چه کاره ای؟
گفت:دروازه بان دلم!
گفتم:این هم شد کار؟برو تو خط حمله.
گفت:فکرم از دروازه مطمئن نیست دلم یه دروازه است اگه کنترل نکنم پی در پی گل می خورم.
گفتم:مثلا چه گلی؟
گفت:گل گناه.گل هوس.گل غرور.گل دوستی های حساب نشده.گل غفلت از آینده و آخرت!
گفتم:چطوره جمع بشیم و با تیم ابلیس مسابقه بدیم؟
گفت:به شرط اینکه خودم دروازه بان باشم.چون می دونم از چه زاویه ای توپ گناه رو به طرف دروازه دل ها شوت می کنن.
گفتم:قبول ولی از کجا این تجربه رو کسب کردی؟
گفت:زاویه حمله ابلیس غفلته.
گفتم: پس تو خط دفاع رو بیشتر دوست داری!
گفت:آدم اگه نتونه دفاع خوبی داشته باشه مهاجم خوبی هم نمی شه.
گفتم:دیگه کدوم زاویه رو باید مراقب بود؟
گفت:خواهی نخوری ز تیم ابلیس شکست/باید به دفاع از دل و دیده نشست/چون شوت شود به سوی دل توپ گناه/دروازه دل به سوی آن باید بست.
زائر... | 4:2 بعد از ظهر - سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389
زائر... | 4:50 بعد از ظهر - یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389
زائر... | 11:25 قبل از ظهر - یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389

